❤باتــــــــــــــلاق عشــــــق❤
خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…
چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟ من چیزهای با ارزشی دارم ….! حنجره ای برای بغض … چشمانی برای گریه… لبهایی برای سکوت… ریه هایی برای سیگار… دستهایی برای خالی ماندن… چه کسی میگوید که من هیچ ندارم…؟ من چیزهای با ارزشی دارم ….! حنجره ای برای بغض … چشمانی برای گریه… لبهایی برای سکوت… ریه هایی برای سیگار… دستهایی برای خالی ماندن… پاهایی برای نرفتن…. شبهایی بی ستاره…. پنجره ای به سوی کوچه بن بست… و وجودی بی پاسخ….. پاهایی برای نرفتن…. شبهایی بی ستاره…. پنجره ای به سوی کوچه بن بست… و وجودی بی پاسخ….. دِلْـــ تنگے اَمْـــ را با فاصلــہ مے نویسَمْـــ ... هر روز كه از خواب بيدار ميشي ممكنه با چيزاي عجيبي روبه رو بشي... چيزايي كه اصن انتظارشونو نداري.... هر روز ممكنه چندين در رو باز كني وازشون رد شي...... بدون اينكه بدوني پشت هر دري چي در انتظارته! لوزما هر دري قرار ني متعلق به يك اتاق....يه ساختمون يه شركت يا يه جاي ثابتي باشه...اين در ميتونه هرجايي باشه،هرجايي كه تو قبل از ورود بايد ....ازش رد شي!!! مهم نيس جنس در از چيه،مهم اينه كه بدوني اون چيزي كه پشت اون در هس از چه جنسيه!!!......... اين وسط درايي هستن كه اصن معمولي نيستن...اين درا ميتونن روزي هزار بار...باز و بسته شن....وكلي ماجراو اتفاقاي عجيب و غريبو به همراه خودشون بيارن. ... و تو هيچ وقت نميتوني تشخيص بدي كه كدوم در معمولي هست... وكدوم نيس ! پ هر وقت خواستي دري رو برا اولين بار باز كني،يه لحظه درنگ كن...چشماتو ببند ونفستو با كمي مكث بده بيرون... وبه اين فك كن كه شايد اين در...همون در تقدير تو باشه.... هي ...........فلاني بپا از دستش ندي.. خدایا ! دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا فقط با تو قسمت کنم خدایا ! بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا،پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلم نردبانی بسازم و با آن بیایم به شهر فرشته همان شهر دوری که بر سردر آن کسی اسم رمز شما را نوشته که پروانه شعر من جان بگیرد کمی هم به فکر دلم باش مبادا بمیرد که هر شب نفس می کشد در هوایت اگرچه شکسته شبی می فرستم برایت... l تیغ روزگار شاهرگ " کلامم " را چنان بریده ، که سکوتم " بند " نمی آید !
شبی ازپشت یک تنهایی نمناک وبارانی تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم. تمام شب برای با طراوات ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجو ی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورااز بین گل هایی که در تنهایی ام رویید. ومن با حسرت جدا کردم. وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی. دلم حیران وسرگردان چشمانی ست رویایی. ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تورادر دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم. همین بود آخرین حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت. حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت ونارنجی خورشید وا کردم. نمیدانم چرا رفتم؟ نمی دانم چرا............... شاید خطا کردم. وتویی آن که فکر غربت چشمان من باشی. نمیدانم/تا کی/برای چه ولی رفتم وبعد از رفتنم باران چه معصومانه میبارید. نمیدانم چرا؟ شاید به رسم وعادت پروانگی مان باز برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.......................
یک وقت هایی باید خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها نه تو دروغگو نیستی من حواسم پرت است! گفته بودی دوستم داری بی اندازه خوب که فکر می کنم تازه می فهمم که “بی اندازه” یعنی چه بقیه در ادامه مطلبه
دفتر مشق دلم... دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را! میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند! دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید! این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو...
دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…
نتونه به هیچکی اعتماد کنه…
هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,
آخرش برسه به یه بن بست …
تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …
اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه
به اون هم نمی تونه بگه…
خبری از آسمون هم ندیده
مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!
بهش محل هم نداده
تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …
خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…




تا شایدْ فاصلــہ اے بینــِ دِلَمْـــ و تنگے بیُفـــتدْ ...
چــہ خیالــــِ خامے ... !
اینْـــ مَدار فاصلــہ مُـــوَربْـــــ اَستْــــ ...
چندے كــہ بگذردْ ... دوباره مے شَودْ :
" تَــــــنْـــــــــگے ِ دِلْــــــــــــــــــــ

x
خدایا! کمک کن به من
خدایا! کمک کن
خدایا! دلم را 


هميشه ميــ گفتی :
هيــچکس بــرايــم " تــــو " نميــ شود
نميـــ دانم ايـــن " تــــو " کــهـ بود !!؟
مـــن کـــهـ نبودم ، بی شــک
ديـــــگر هـــــيچ مـــــزه اي دلچســـــب نـــــخواهـــــد بـــــود 
مـــــن تـــــمام حــــسّ چـــــشايـــــي ام را روي لـــــبانت جـــــا گذاشـــــتم.... 

روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند




ادامـــه مطـــلـــب

| яima |

